يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

شیرین کاری جدید یسنا

سلام عروسک مامان  سلام پرنسس من  حال و احوالت که شکر خدا خوبه مامانی   هرچقدر که بزرگ تر میشی انگار بیشتر نفسات به نفس من گره می خوره که بدون شما حتی نمی تونم نفس بکشم  اینقدر بهت وابسته شدم که بدون عطر و نفس شما زندگی برام معنا نداره  راستی عزیز دلم این چند روز به قدری کارای جدید انجام میدی که دلم نیومد برات ننویسم و اینقدر واسه نوشتنش ذوق دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم   اول این که از تاریخ 20 تیر 1394 یعنی تقریبا 7 ماه و 1 روزگیت دیگه کامل و بدون کمک کسی می تونی بشینی  اما جالبه که با این که تازه می تونی قشنگ بشینی، به نشستن راضی نمیشی و می خوای چهار دست و پا بشی  و حتی حالت...
31 تير 1394

7 ماهگی یسنا گلی

سلام عزیز دل مامان  سلام خوشگل مامان  سلام مهربونم  حالت چطوره مامانی؟ خوبی نفسم  خوبی اروم جانم  7 ماهگیت مبارک خوشگل مامان  دیگه واسه خودت عروسکی شدی مامانی  7 ماهگی شما مصادف شد با برنامه ای که واسه فوت مامان جون تو ندوشن گرفته بودیم  دقیقا اون روز ندوشن بودیم. تو سفری که به ندوشن داشتیم شما طبق معمول فوق العاده آروم و خوش اخلاق بودی.  تو راه حتی واسه چند ساعت تو ماشین بابایی اینا پیش خاله ها و مامانی بودی (آخه با هم از تهران حرکت کردیم).  اون روز جمعه که ماهگرد شما بود من صبحانه برای اولین بار به شما تخم مرغ دادم . شما هم طبق معمول با این که مزه جدیدی امتحان می کردی، چند قاش...
19 تير 1394

پر کشیدن گل زندگیمون...

سلام خوشگل مامان   سلام آروم جانم. سلام مهربونم. حال و احوال این  روزای شما هم می دونم مثل حال و احوال من و بابایی تعریفی نداره.  این روزا یه اتفاق خیلی خیلی بد افتاده. یه اتفاقی که اصلا فکرشم نمی کردیم. 5 تیر 1394 شد یه روز فراموش نشدنی به خاطر از دست دادن مامان جون ... اتفاقی که اینقدر غیر قابل باور بود که همه تو شوک بودیم.  اون روز جمعه بود و ما رفته بودیم خونه جدیدمون که من کمی لباس هایی که اورده بودیم و جابجا کنم. باباجی و مامان جون هم اومده بودن و تو حیاط بودن. عمو مجید و زنمو هم بودن که یکدفعه مامان جون غش کرد و بی هوا ما رو تنها گذاشت و رفت. اینقدر غیر منتظره بود که هیچ کس باورش نمی شد. فقط ...
5 تير 1394

اولین ماه رمضان با حضور یسنا

سلام عشق مامان سلام نفس من سلام يسنا خانم حال و احوال اين روزات شكر خدا خوبه.دیگه قشنگ سوپ و فرنی و حریره می خوری. البته سوپ رو بهتر از بقیه می خوری و خیلی دوست داری.  امسال اولین رمضونی هست که شما به جمع من و بابایی اضافه شدی و البته باعث خیر و برکت و شادی ما هم شدی. البته یه اتفاق مهم که این روزا داره میفته اسباب کشیمون هست. اینم باید بگم که هنوز به مرحله اصلی اسباب کشی نرسیدیم ولی خورد خورد داریم جمع می کنیم. روز اول رمضون بود که خاله مرجان اومد خونمون و به کمک هم یه کم از وسایل آشپزخانه رو جمع کردیم و عصری هم رفتیم خونه جدیدمون و بازم به کمک خاله مرجان و البته همکاری شما ( آروم بودنت) یه کم از وسایل آشپزخانه رو چیدیم. ...
1 تير 1394
1